بد جوری دلتنگ بودم
مثل همیشه رویا پر دازی میکردم
دیگه روی زمین نبودم کنار ابرها قدم میزدم
به هر ستاره ای میر سیدم انگار یک خاره بوده
با نگاه کردن به ستاره اول اسمون بد جوری گرفت چند قطره بارون اومد
اما نفهمیدم چی شد اسمون صدای عجیبی کرد کرد ابرها کنار رفتن
خشم اسمون میشد فهمید
بازهم شروع کردم به راه رفتن به ستاره دوم رسیدم
این بار قبل از ابری شدن اسمون شروع به بارش کرد تند میبارید
سنگینی بارون روی گونه هام زانوم خم کرد تازه سنگینی اسلحه ژـ۳ روی کمرم حس کردم
نگهبان بودم یک خشاب خالی داخل اسلحه و یک خشاب پر داخل کمر جابجایی خشاب
گلنگدن به جنون رسیده بودم لوله اسلحه زیر گلوم بود
دلم میخواست گریه کنم
وقتی چشمام از اشک پاک کردم تازه ستاره اخر دیدم ستاره سوم هنوز نورانی بود می درخشید
با تعجب جلو رفتم
میخوام پیشش بمونم
فعلا دوباره اومدم مرخصی دعا کنید معاف بشم فعلا

